X
تبلیغات
سنجش و آموزش
 ویرایش جدید کتاب

مفاهیم آمار توصیفی و استنباطی



ویژه داوطلبین و دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترا


نویسنده: دکتر حمید رهباردار
 
ناشر: رایانه ای
 
۰۵۱۱-۶۰۸۸۴۰۳
براِی آشنایی با سایر کتاب های مورد تالیف دکتر رهباردار و نحوه تهیه آنها به ادامه مطلب بروید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهندس زمانیان در جمعه بیست و ششم مهر 1392 و ساعت 22:6 |


کلاس  آمار و روش های تحقیق
 
  
     ویژه داوطلبین و دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترا

 
 محل تشکیل کلاس

مرکز مشاوره خانواده آموزش و پرورش ناحیه ۳


   میدان احمد آباد- ساختمان پژوهشکده عباس زادگان- طبقه منهای یک

 ۸۴۲۷۴۵4 - ۰۹۱۵۹۲۴۰۵۹۶

مسئول ثبت نام :آقای حسینی 




 مرکز مشاوره وخدمات روانشناختی احیا

چهار راه کلاهدوز.بین آبکوه 20 و22

بعد از ظهر 4 به بعد
8442044-8467210

مسئول ثبت نام:خانم تکاپویی

+ نوشته شده توسط مهندس زمانیان در جمعه بیست و یکم آبان 1389 و ساعت 18:28 |
 

 

همایش رایگان آموزش تفکر


نقد مدارس تیزهوشان

 

اساتید

دکتر حمید رهباردار

حمید رضا یوسفی

 

مکان:

میدان احمد آباد- ساختمان پژوهشکده عباس زادگان

۸۴۲۷۴۵۴

زمان:

۱۱ و ۱۲ اسفند ماه

ساعت ۹ تا ۱۲

 

 

+ نوشته شده توسط مهندس زمانیان در سه شنبه ششم اسفند 1392 و ساعت 11:51 |
Normal 0 false false false

معصومه محمد پور

 

زمستان 92

قوچان

 

آموزش زمان نگر: ساعت زیستی بدن چه تاثیری بر فرآیند یادگیری دارد

چکیده

تحقیق علم عصب نگر می تواند به بهبود عملکرد تحصیلی کودکان و نوجوانان کمک زیادی کند. برای نمونه می دانیم که کمبود خواب بطور چشمگیری حافظه و کسب مهارتهای بسیاری را مختل می سازد و در عملکرد هیجانی و شناختی نیز اختلال ایجاد می کند. با القای کمبود خواب در اکثر افراد در محیط های شهری، جامعه مدرن 24 ساعته می تواند خطری برای رفتار سالم گردد. بویژه نوجوانان بخاطر دیر رفتن به تخت خواب (کار یا تفریح) و زود رفتن به مدرسه، در طول زمان مدرسه کمتر می خوابند. این الگوی فرهنگی فعلی، با ساعت درونی بدن و ریتم های شبانه روزی که نتیجه میلیون ها سال سازگاری زیستی در پستانداران هستند، همزمان نیست. افراد قطعا هنگامی که دمای بدن به کمترین میزان خود است، برای بیدار بودن آمادگی ندارند. به علاوه، الگوی چرخه ای خواب و بیداری با گذشت سن تغییر می کند. نوجوانان، تغییر به سمت رفتار جغد مانند را از خود نشان می دهند و زمان مطلوب روزشان در کل در غروب است. بدین خاطر است که آن ها می توانند در صبح خواب آلود باشند و وقتی کلاسهایشان رو به اتمام است، هشیارتر می گردند. با توجه کردن به این حقایق آموزش زمان نگر، مدارس می توانند یادگیری دانش آموزان را با ایجاد ارتباط بهترین ریتم های روزانه و برنامه مدرسه، بهبود بخشند.

اکثر نقش های زیستی در چرخه هایی که هر روزه، هر ماه و هر سال تکرار می شوند، طلوع و افول دارند. چنین الگوهایی بازتاب پاسخ منفعلانه ارگانیسم به تغییرات محیطی نیستند. بلکه آنها بازتاب ریتم های زیستی ارگانیسم یعنی توانایی آن در نگه داشتن حساب زمان و هدایت تغییرات در نقش بر آن اساس، هستند.

چون زمین در محور خودش می چرخد، آن دو محیط یعنی روشنایی و تاریکی را ارئه می دهد. چون مورد چرخش زمین مایل میگردد، مدت دوره های روزانه تاریکی و روشنایی بطور نظام یافته در طول سال، تغییر می کنند. طی تطامل، حیوانات به این تغییرات محیطی از طریق سازگاری با آن ها پاسخ دادند.

ساعت شبانه روزی، یکی از ضروری ترین نقش های زیستی است.

این منشا ریتم های زیستی است که هر 24 ساعت تکرار می شوند و به ریتم های شبانه روزی معروفند و این منشا ریتم هایی است که سالانه درنوسان هستند که تابع ظاهر تکراری فصول است. لذا وقتی حیوانات بین شیوه های روزانه، شبانه یا فصلی رفتارشان تغییر می دهند، آن ها صرفا بطور منفعلانه به تغییرات شرایط روشنایی بیرونی پاسخ نمی دهند. آن ها به سیگنال های بوجود آمده با دستگاههای تنظیم ضربان قلب شبانه روزی پاسخ می دهند که در ژن هایشان ثبت می شود که با چرخه های چرخش زمین همگام است، تغییرات شب  روز را پیش بین می کند، و موجب تغییرات مناسب در حالت رفتاری و سوبسترای فیزیولوژیکی می گردد. به این نحو، دستگاه تنظیم ضربان قلب شبانه روزی، شب و روز را در ارگانیسمی بوجود می آورد که بازتاب دنیای بیرونی است.

در طول دهه گذشته، پیشرفت شگرفی در تعیین مولفه های مولکولی ساعت زیستی صورت گرفته است. مکانیسم های مولکولی که مبنای نقش ساعت را تشکیل می دهند در تمام سلول ها وجود دارند و شامل حلقه های بازخورد ژن پروتئین- ژن هستند که در آن، پروتئین ها می توانند نسخه برداری شان را تنظیم کاهش کنند و نسخه برداری سایر پروتئین های ساعتی ترغی می کنند.

گرچه ریتم های شبانه روزی به لحاظ ژنتیکی تثبیت شده اند، ولی آن ها روابط مرحله خاص با عوامل بیرونی (برون زا) بویژه بخش خواب برنامه روشنایی تاریکی را حفظ می کنند و با آن ها همگام سازی می شوند. این ریتم ها، دوره متفاوت از 24 ساعت را ادامه خواهند داد که زمانی است که نشانه های زمانی بیرون متوقف می شوند یا سرکوب می شوند مثلا در طول انزوای اجتماعی کامل یا در تاریکی یا روشنایی ثابت.

تحقیقات در حیوانات و انسان ها نشان دادند که فقط چند نشانه های زیست محیطی از این دست مثل چرخه های تاریکی روشنایی، عاملان همگام ساز موثری برای نوسان ساز شبانه روزی هستند. عامل همگام ساز می تواند بواقع ساعت درونی را تنظیم کند. منوط به زمان مواجهه ارگانیسم با چنین عامل همگام ساز، ریتم های شبانه روزی رامی تواند جلو برد. به تاخیر انداخت یا ابدا تغییر نداد. لذا تغییر ریتمی در تاثیر نوسان شبانه روزی به عنوان عامل تنظیم کننده، در تنظیم الگوی فعالیت روزانه برای زمان مناسب روز دخیل است.

در پستانداران، نوسان شبانه روزی اصلی به لحاظ طبقاتی، در هسته های سوپر اکیاسماتیک (SCN) هیپوتالاموس واقع است/ زمان سنج اصلی شبانه روزی SCN، مثل زمان سنج چند منظوره برای تنظیم سیستم تعادل حیاتی از جمله خواب و بیداری، ترشح هورمون ها و سایر نقش های بدن، در چرخه 24 ساعته عمل می کند.

مکانیسم های شبانه روزی، در انسان های امروزی فعال هستند.

جد انسانی مان، Homo erectus از غارها به عنوان پناهگاه استفاده کردند و ممکن است از آتش 1.5 میلیون سال پیش استفاده کرده باشد. Homo sapiens، به تدریج خانه های مصنوعی را 45000 سال پیش ساخت (که توانست جلوی پرتهای خورشد را بگیرد) و لامپ را 28000 سال پیش ساخت( که برای طولانی کردن دوره روشنایی روزانه در ساعات شبانه بکار رفت). در 200 سال گذشته، انسان ها لامپ های بیش از پیش کارامد و منابع ارزان انرژی را برای تامین برق شان، توسعه داده اند. در همین اثنا، آن ها فعالیت هایشان را از حومه شهر به شهر و از بیرون خانه به درون خانه انتقال دادند؛ جایی که نور طبیعی ممکن است راه نیابد. در نتیجه، انسان ها بیش از بیش حد را از چرخه های طبیعی روشنایی و تاریکی دور نگه داشتند که بر ریتم های درون زای زندگی روی این سیاره برای میلیون ها سال تاثیر گذاشته اند.

به هر حال، نور در صورت کاربرد مناسب می تواند اثرات چشمگیری  بر ساعت شبانه روزی انسان داشته باشد، در داوطلبان نرمال، تماس با نور درخشان  در طول اولین بخش از شب، مرحله  چرخه شبانه روزی را به تاخیر انداخت. تغییر نور قابل قیاس نزدیک به پایان شب، آن را به پیش برد. در زمان های دیگر در طول روز، تماس با روشنایی روز هیچ اثری بر تغییر مرحله نداشت.

هورمون ملاتونین که توسط غده صنوبری تولید میشود و کد شیمیایی درون زای شب است، منحنی پاسخ مرحله متضادی را به نور نشان داد، که موجب پیشروی مرحله در طول نیمه اول شب و تاخیر مرحله در طول نیمه دوم گشت. براستی، ملاتونین، نمونه نخستین درون زای طبقه ترکیباتی است می توانند ساعت زیستی را تنظیم کنند که کرونوبیوتیک نام دارند. معرف ملاتونین در یک سری بیماری هایی که اختلال شبانه روزی را نشان می دهند مثل نابینایی یا آلزایمر، اکنون موجه است.

میان تغییرات دوره ای بی شماری که مبنای ریتم های فیزیولوژیکی را تشکیل می دهند، مقادیر پیک (اوج) ، در توالی مشخصی طی روز (نقشه مرحله) در انسان های سالم، رخ می دهند. چنین توالی و فاصله بندی بازتاب نظم و روابط زمانی علت و معلول در روابط متقابل نرمال فرایند های گوناگون بدن است و حاکی از سلامت ارگانیسم است. نقشه های مرحله ممکن است زمانی  دستخوش  اختلالات گذرا قرار گیرند که انسان ها به سازگاری سریع مرحله سوق داده می شوند مثلا بعد از حرکت سریع به طول جغرافیایی جدید یا بخاطر کار شیفتی یا بعد از تغییرات ناگهان ز عادات روزانه به شبانه مثل مورد نوجوانان.

تحت چنین شرایطی، مولفه های 24 ساعته فردی گوناگون که شامل نقشه مرحله شبانه روزی هستند، مراحل شان را به زمان های محیطی جدید در سرعت یکسان تنظیم نمی کنند و تا حدی در روابط شان با یکدیگر جابه جا می شوند. تنظیم آنها به زمان محلی جدید؛ مستلزم چند روز مواجهه با تعیین کننده های مرحله محلی است. این پدیده نسبتا مشابه افرادی است که مسافت های طولانی را سریعا به درون چند منطقه زمانی؛ میپیمایند. جابه جایی ریتمی منتج و ضرورت تنظیم تدریجی طی 2 تا 10 روز در پایان چنین سفری، خستگی پرواز نام دارد.

خواب و بیداری، آشکار ترین ریتم شبانه روزی در انسان هاست.

خواب، فرایند ضروری در زندگی است. آن حالت رفتاری است که به صورت زیر تعریف می شود: (الف) آرمیدگی بارز حالت بدن؛ (ب) افزایش آستانه های حسی ؛ (ج) علایم متمایز الکتروآنسفالوگرافی (EEG). (تصویر 1-7).

2 فرضیه اصلی در تفسیر خواب، غالب هستند: (الف) خواب برای متابولیسم مغز نیرو بخش است (ب) خواب به ادغام حافظه ای و فرایند یادگیری کمک می کند.

یک مشکل در درک خواب این است که آن حالت واحدی نیست بلکه متشکل از 2 حالت فرعی است. یکی با حرکت سریع چشم ها مشخص می شود (حالت REM )؛ و دیگری که حرکات سریع چشمی وجود ندارد، به خواب موج کند یا غیر (NREM)REM معروف است. تصویر 1-7 و 2-7) . در هر دوره خواب معمول این 2 حالت فرعی در تناو هستند؛ در بزرگسالان، چرخه خواب NREM-REM دارای دوره 90-100 دقیقه ای است(تصویر 2-7 و 3-7).

4 مرحله خواب NREM در EEG متمایز هستند. مرحله 1، خواب غیر عمیق همراه با دامنه کم و فعالیت فرکانس بالاست. مرحله 2، با وقوع درک ها مشخص می شود وسطحی تراز مرحله 3 و 4است. که مغلوب فعالیت موج کند هستند. (تصویر 1-7). درطول خواب REM انسان EEG مشابه الگوی فرکانس بالا و دامنه کم مرحله 1 خواب NREM است. کشیدگی طبیعی عضلات ارادی، اندک است ولی سیستم عصبی خودکار وعضلات چشم بطور مرحله ای فعال هستند، که خواب REM را مشابه حالت بیداری، می سازد. بدین خاطر آن گاهی به خواب تناقض آمیز معروف است. در تمام پستانداران، خواب با NREM شروع می شود و در فواصل منظم با REM دچار وقفه می شود. در انسان های بالغ، میانگین دوره خواب شبانه، شامل 4 تا 5 چرخه از این دست است. بعد از دوره طولانی فعالیت بیداری، اولین چرخه ها با برتری فعالیت موج کند پر ولتاژ مشخص می شوند (یعنی مرحله NREM تقویت شده است) در حالی که آخرین چرخه ها، فعالیت موج سریع و ولتاژ کم تری را نشان می دهند (یعنی مرحله REM، تقویت شده است)(تصویر 2-7 و3-7).

چرخه های تکراری خواب REM  و NREM همراه با تغییرات اساسی در کل سیستم های فیزیولوژیکی بدن هستند. براستی، می توان گفت که ما بطور متوالی در سه جسم مختلف زندگی می کنیم: بیداری، REM  و NREM. برای فرد بزرگسالی که 75 سال زندگی می کند، تقریبا در بیداری، 19 سال در خواب NREM و 6 سال در خواب REM  زندگی می کند. اختلافات فیزیولوژیکی بارز بین این سه مرحله (یا جسم) اثبات شده اند. در طول خواب NREM کاهش فشار خون ضربان قلب و سرعت تنفس وجود دارد و پیدایش آزاد نسازی پرتپش هورمون های آنابولیک مثل هورمون رشد، همراه با افزایش کلی نقش ایمنی وجود دارد. همزمانی این وقایع به این تصور اعتبار می بخشد که خواب NREM به لحاظ نقش در رابطه با فرآیند های آنابولیک و محافظت کننده از سلول ها، است. خود مغز، کمتر فعال است همانطور که با کاهش 20-30 درصدی اکسیژن مشخص می شود که مشابه بیهوشی خفیف است. چند عامل عصب گرد در طول خواب NREM ساخته می شوند. ( سنتز می شوند).

در مقابل، خواب REM در رابطه با مرحله ضد تعادل حیاتی (آنتی هوموستاز) است. مکانیسم های تنظیم کننده که نقش های قلبی عروقی تنفسی و حرارت بدن را کنترل می کنند. بی اندازه ناکارآمد می شوند. ضربان قلب و فشار خون افزایش می یابند و سرعت تنفس نامنظم می شود. نعوظ پنیس در مردان و پرخونی کلیتوریس در زنان، همراه با فعال سازی خودکار و مغز در این مرحله است و ساختمان عضلانی بدن از فعالیت باز می ماند. بیدار کردن از خواب REM معمولا گزارشات مفصلی از رویانیدن شبه توهم را به دست می دهد. حتی در افرادی که به ندرت خواب هایشان را خود به خود به خاطر می آورند. این نشان می دهد که فعال سازی مغز در این مرحله خواب بقدر کافی شدید است و برای کمک به فرآیند های ذهنی پیچیده سازمان یافته است و مجددا از نقش استراحت بخش اعظم مغز در ××× دفاع می کند براستی، چند ناحیه از مغز مثل سیستم لیمبیک ، فعال تر از بیداری هستند.

بلازمه فیزیولوژیکی چشمگیر خواب REM، کاهش تنظیم دمای بدن است. اگر دمای اصلی بدن به تدریج کاهش یابد، خواب دچار وقفه می شود. ولی فرآیند های تنظیم دمای بدن را نمی توان در طول خواب REM بکار گرفت. لذا این تصور که ما انسان ها حیوانات خونگرمی هستیم، دیگر مقبول نیست. حداقل در بخشی از عمرمان  شبیه مارها هستیم! منطق قطع رابطه بدنی و خودکار این است که اگر عمل کند، این دوره خواب می توانست برای بقای فرد زیان آور باشد.

چند بعد خواب وجود دارند از جمله تداوم (استمرار) زمان بندی و الگو یابی مراحل مختلف خواب که لازمه پیدایش فرآیند نیرو بخش هستند. برای مثال، اگر افراد مجاز باشند تا 8-10 ساعت آزادانه بخوابند ولی هر 15 دقیقه به مدت کوتاهی بیدار شوند، روز بعد احساس خستگی ، کسالت و تغییرات هیجانی مشابه با کسب مقادیر ناکافی خواب، دارند. به همین نحو اگر افراد مجاز باشند تا هد قدر که می خواهند بخوابند ولی بطور انتخابی از یک مرحله خواب مثلا REM  و NREM، محروم شوند. آن ها نیز کمبود توجه در روز را گزارش می دهند.

سه فرآیند متقابل، زمان بندی مدت و عمق خواب را تنظیم می کنند: فرآیند هموستازی (تعادل حیاتی) که مدت و عمق خواب را در محدوده های خاص حفظ می کند. ریتم شبانه روزی که زمان بندی خواب را تعیین می کمند. و ریتم کمتر از یک شبانه روز ( اوسترادین) که با تناوب خواب REM  و NREM ارائه می شود (تصویر 3-7). فرآیند های هموستازی منوط به تاریخچه آنی است : فاصله از دوره خواب قبلی و عمق خواب در آن دوره. این گرایش به دورود به خواب بطور صعودی با مدت از پایان دوره خواب قبلی افزایش می یابد آن بطور صعودی زمانی کاهش می یابد که خواب شروع شده باشد. این ماهیت چرخه ای خواب و بیداری را تقویت می کند و خواب را با سایر نیازهای فیزیولوژیکی نظیر گرسنگی یا تشنگی برابر می سازد. محرک خواب هموستازی خواب NREM را کنترل می کند نه REM را . در مقابل مرحله و دامنه ریتم شبانه روزی مستقل از تاریخچه خواب قبلی هستند ولی با دستگاه تنظیم ضربان قلب اصلی، SCN بوجود می آیند . تغییر شبانه روزی گرایش خواب انسان تقریبا معکوس ریتم دمای اصلی بدن است: حداکثر گرایش برای خواب و بالاترین تداوم خواب در مجاورت با حداقل دما رخ می دهند (تصویر 3-7).

سائق های انطباقی (سازوار پذیری) از جمله انواع مکانیسیم های موثر بر خواب، ولی مستقل از زمان صرف شده در بیداری و مستقل از ریتم های شبانه روزی، باید در تنظیم خواب در نظر گرفته شوند. عوامل انطباقی چرخه خواب  و بیداری را طبق تغییرات محیط، اصلاح می کنند که برای فرد مهم هستند. آن ها شامل عوامل رفتاری مثل انگیزش توجه و سایر پاسخ  های روان شناختی به محیط (مثلا راحتی تخت، فعالیت اجتماعی)، سرو صدا و دمای محیط تمرین جسمانی و جذب مواد غذایی هستند.

سیستم شبانه روزی بر فرآیند آموزشی اثر گذار است.

اصل کلی بسیار مهم درباره سیستم شبانه روزی در رابطه با یادگیری این است که آن به آهستگی منطبق با تغییرات برنامه زمانی خواب / بیداری می گردد . لذا نوجوانانی که سریعا برنامه زمانی خواب و بیداری را بین شب های مدرسه، آخر هفته ها یا تعطیلات تغییر می دهد. می توانند با پیامد های شبانه روزی مواجه شوند. اصل مهم دیگر درباره سیستم زمان بندی شبانه روزی در رابطه با آموزش این است که سیستم شبانه روزی به آسانی با تاخیرات در برنامه خواب و بیداری بجای پیشرفت منطبق می گردد (سازگار می شود). بدین خاطر طبعا در اواخر هفته بیدار ماندن تا دیر وقت و دیر بیدار شدن آسانتر است و سفر 2-3 منطقه زمانی به غرب آسانتر از شرق است.

ربط این اصول به الگوهای خواب نوجوانان، ساده است. اکثر نوجوانان از تغییرات ناگهانی در زمان بندی خواب شان بین جدول زمانی منظم مدرسه برخوردارند که مستلزم بیدار شدن و در سر صبح و دیر خوابیدن است و همراه با تغییرات سریع در دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن در اواخر هفته و تعطیلات است. برای مثال نوجوان آرژانتیننی معمولی که در ساعت 3 صبح در اواخر هفته به رخت خواب می رفت و تا ظهر می خوابید، با تاخیر مرحله در سیستم شبانه روزی خود در طول زمان تعطیلات برای بیداری تا 3 صبح ظرف چند روز مواجه است. به هر حال تغییر به زمان زودتر بعد از پایان دوره تعطیلات سازگار با رفتن به مدرسه در سر صبح مستلزم این است که چند روز از جدول زمانی پایدار، ریتم هورمون و دما را کاملا تغییر دهد.

در اکثر نوجوانان بویژه آن هایی که بیش از حد می خوابند و یک روز از مدرسه را در طول وسط هفته از دست می دهند، ممکن است علایم شبه خستگی پرواز نظیر خستگی مفرط ، مشکل در به خواب رفتن در شب، و مشکل در بیدار شدن در صبح، تجربه کنند. در شدیدترین نوع این مشکل که به سندرم مرحله خواب درنگیده معروف است، نوجوانان و خانواده شان غالبا ماه ها درباره زمان خواب شبانه و مشکلات زیاد باغ بیدار شدن در روزهای مدرسه، نزاع می کنند ( تصویر 1-7). در واقع نوجوانان سعی می کنند تا در طول حداقل دمای بدن شان، هنگامی که بدن شان برای بیدار ماندن و فعالیت، آماده نیست، بیدار بمانند اصل مهمی که باید در نظر گرفته شود این است که تغییرات آهسته مداوم و پیوسته در زمان بندی خواب و بیداری به سیستم شبانه روزی امکان هماهنگی با الگوی مناسب تر را می دهند.

خواب قویا بر آموزش اثر دارد.

 وقتی خواب در بافت آموزش در نظر گرفته می شود. چند بعد مربوطه پدیدار می شوند. یکی بع ارتباط با فرآیند های یادگیری با خواب می پردازند چند مطالعه  افزایش مقادیر خواب با معماری خواب به دنبال تکالیف یادگیری را نشان داده اند. برای مثال،  همبستگی های مثبتی بین تعداد چرخه های خواب NREM و به خاطر سپاری فهرست واژگان گزارش شدند . یادگیری ماز، خواب مرحله 2 و فعالیت موج کند EEG در خواب بعدی را افزایش می دهد و افزایش مشابه در درک های EEG به دنبال به خاطر سپاری فهرست واژگان گزارش شد و همبستگی مثبتی با عملکرد حافظه داشت. جالب اینکه  خواب NREM مرحله 2 که سرشار از فعالیت موج کند EEG است، همبستگی مثبتی با کسب چند مهارت داشت.

 اصل اصلی دیگر درباره خواب که ارتباط خاصی با ابعاد رشد انسان داشت، ارتباط نزدیک بین خواب و برداشت ( ادارک) خطر / امنیت  است. خواب در سطح رفتاری مستلزم از دست رفتن هشیاری و پاسخگویی به محیط بیرون است. در طول خواب ، اکثر اطلاعات برون تنی، در سطح تالاموس متوقف می شوند که مانع از ادراک خطرات بالقوه در محیط ( پاسخ رفتاری به آن ها) می شود. لذا اکثر گونه ها از مکانیسم های تکامل یافته ای برخوردارند تا تضمین کنند که رفتار خواب محدود به جایگاه های امن در برابر شکارچی هاست.

هر ادارک خطر و برانگیختگی افزون مربوطه، مغایر با به خواب رفتن است. این ارتباط بین خواب و امنیت، رابطه بالینی با مشکلات خواب دارد.

 در محیط ، اجداد انسانی گروه اجتماعی یکپارچه حفاظت در برابر متجاوزان را فراهم آورد. مغز انسان تحت شرایطی تکامل یافت که در آن، این حس تعلق اجتماعی  برای امنیت مهم بود. گرایشات طبیعی در مغز انسان امروزی همچنان بازتاب این روابط هستند طوری که اجداد اجتماعی، احساسات قوی خطر و اختلال خواب را پدید می آورند، ولی احساسات عشق، مراقبت و دلسوزی و ارتباط اجتماعی حس امنیت را بوجود می آورند و خواب را ترویج می دهند.  بررسی نحوه تغییر ادراک خطر / امنیت و توان آن در بر هم زدن خواب، در طول رشد، حائز اهمیت است. رشد و توسعه گوش به زنگ بودن یا ادراک خطر و سیستم پاسخ در سراسر بلوغ افزایش چشمگیری دارد چون نوجوانان برای تقبل نقش های بزرگسالانه با افزایش نیاز به ارزیابی خطر به لحاظ جسمانی در حال آمادگی بودند.

 بعد دیگر برای بررسی، کوتاه سازی زمان خواب به موجب ( جامعه 24 ساعته) است. چون انسان های امروزی از نور مصنوعی برای طویل سازی دوره بیداری شان و فعالیت در ساعات غروب، استفاده می کنند، آنها در سراسر سال در بخش اعظم از عمرشان، به برنامه زمانی خواب کوتاه شب می پیوندند. در این شرایط  افراد به محض دراز کشیدن به خواب می روند و بدون وقفه می خوابند تا اینکه در صبح بیدار شوند. این نوع خواب که ما معمولا نوع نرمال خواب تلقی می کنیم، بسیار یکپارچه و کارآمد است که تقریبا تمام دوره  شبانه استراحت در تخت خواب را پر می کند. به هر حال انسان های امروزی احتمالا از خواب شبانه، بهره کافی نمی برند. در حالت پایدار در شب های طولانی مصنوعی، داوطلبان نرمال، میانگین 8.25 ساعت در شب خوابیدند که بیش از مقداری است که اکثر انسان ها در زندگی امروزی، بدست می آورند، این یافته این احتمال را مطرح می کند که انسان های امروزی از خواب محرومند و در روز، کمتر بطور کامل بیدارند.

 متفاوت از انسان ها، خواب اکثر حیوانات دیگر، چند مرحله ای است که دوره های متعددی را در هر روز نشان می دهند. در واقع، اکثر افراد احتمالا خواب در دوره های چند مرحله ای را در تناوب با دوه های بیداری آرام هستند غیر طبیعی و نامطلوب تلقی می کنند. به هر حال، مطالعات خواب افراد داوطلب در شب های طولانی نشان می دهند که خواب انسان می تواند چند مرحله ای باشد. در شب های طویل ،  دوره های استراحت آرام و تامل غالبا بعد از انتقال به بیداری از دوره های خواب REM ( و رویا دیدن) شروع می شوند که بویژه فشرده هستند. این گمانه زنی وسوسه انگیز است که در دوران پیش از تاریخ، این آرایه، کانال ارتباطی را بین رویاها و زندگی بیداری فراهم ساخت که تدریجا هنگامی خاتمه یافت که انسان ها خواب شان را فشرده و یکپارچه ساختند. اگر چنین باشد، پس این تغییر ممکن است توجیه فیزیولوژیکی را برای این یافته فراهم آورد که انسان های امروزی ظاهرا ارتباط شان را با منبع  اسطوره ها و خیال پردازی ها قطع کرده اند.

فرآیند های ( رشدی) مرتبط با سن، اثرات چشمگیری بر تنظیم خواب دارند.

کل خواب ، از 14-16 ساعت در روز در نوزاد، تا تقریبا 8 ساعت تا سن 18 سالگی، کاهش می یابد ( تصویر 4-7). کودکان 1 ساله، 11-12 ساعت در شب می خوابند و 2.5 ساعت دیگر در 2 چرت روزانه جداگانه، می خوابند. تا سن  3 سالگی، کودک معمولی 10.5 ساعت خواب شبانه و 1.5 ساعت چرت روزانه، دارد. در آرژانتین، کودک معمولی در 4 تا 5 سالگی خواب کوتاه ( چرت) روزانه را ترک می کند. لازم به تاکید است که تغییر فردی چشمگیری در نیازهای خواب و اثرات فرهنگی بر خواب وجود دارد. برای مثال، چرت های روزانه در فرهنگ آمریکای لاتین، تا بزرگسالی ادامه دارد.

تغییرات اصلی خواب در طول دوره نوجوانی چیست؟ تغییرات اصلی عبارتند از : (1) کاهش مدت و عمق NREM ( مراحل 3 و 4) و خواب REM ؛ (2) توسعه الگوی شبه بزرگسال REM؛ (3) افزایش خواب آلودگی در روز؛(4) تغییر الگوی شبانه روزی به سمت گرایش جغد مانند برای دیر رفتن به تخت خواب و دیر بیدار شدن ( تصویر 1-7) . همچنین کاهش آستانه برانگیختگی از طفولیت تا نوجوانی وجود دارد. بلوغ نوجوان نیز در رابطه با کوتاه سازی نسبی فاصله از شروع خواب تا اولین دوره REM ( نهفتگی REM کوتاهتر) و کاهش فشردگی REM ( سرعت حرکات چشم در REM ) است.

نوجوانان معمولا به خواب کمتر ( حداقل در شب های مدرسه) اکتفا می کنند. به هر حال ، این باور که این کاهش جدا از زیست شناسی رخ می دهد، به چند دلیل است. در مطالعات نوجوانان در محیط های طبیعی ( وقتی نوجوانان در مقایسه با موقعیت های آزمایشگاهی خواب کمتری را بدست می آورند) سطح بالای خواب آلودگی در روز اغلب مشاهده می شود. در اکثر موارد، سطح خواب آلودگی در دانش آموزان دبیرستان، نزدیک به آستانه مشهود در اختلال خواب نظیر حمله خواب یا آپنه خواب، هستند. روش های آموزشی انعطاف پذیر و نحوه زندگی بی قاعده، در رابطه با کوتاهترین مدت خواب و حداقل ظرفیت توجه فرد هستند. لذا خطاهای آموزشی والدین که منتهی به کمبود خواب مزمن و توزیع زمان خواب و بیداری شب و روز بطور ضعیف می گردند، علت کم آموزشی در مدرسه است.

برنامه های مدرسه نیز بر الگوی خواب نوجوانان اثر می گذارند که اساسا به صورت تحمیل زمان زود بیدار شدن با شروع روز مدرسه در طول نوجوانی ، مشهود است. زمان شروع مدرسه با بالا رفتن سال تحصیلی بچه ها، جلوتر می افتد ( زودتر شروع می شود). گرچه مدرسه زودتر شروع می شود ولی بچه ها نمی توانند زمان خواب شان را بر آن اساس تنظیم کنند و این منتهی به کمبود خواب می گردد. آن ها در طول صبح خواب آلود هستند. و در عصر هنگامی که مدرسه رو به پایان است، هشیارتر می شوند. تغییر مرحله شبانه روزی نیز بر عملکرد تحصیلی بچه ها از طریق غیر همزمانی بین زمان ترجیحی روزشان و زمان تدریس، اثر می گذارد. طبق اثر همزمانی، جوانترها و بزرگترها در تکالیف شناختی در زمان بهینه روزانه شان در مقایسه با زمان غیر بهینه روزانه شان، عملکرد بهتری دارند. برای مثال، جوانترها و بزرگترها در زمان بهینه شان کمتر حواسشان پرت می شود. و بازشناسی اطلاعات تازه فرا گرفته شده در زمان بهینه شان بهتر است و کنترل شان بر پاسخ های راسخ ولی نامناسب در زمان بهینه شان کمتر است. شواهد مربوط به یادگیری کلاسی نشان می دهد که اختلافات چشمگیری در عملکرد حافظه برای جوانترها و بزرگترها که در زمان بهینه و غیر بهینه تست شدند، وجود دارد.

چون با بزرگترشدن بچه ها، زمان ارجحیت روزه به سمت غروب تغییر می کند، کارکرد شناختی شان احتمالا در اوج خود است و به سمت گرایش دارد تا صبح. لذا اگر کلاسهای اصلی مهم نظیر درک مطلب و ریاضیات در صبح تدریس شوند، بچه های بزرگتر در حال یادگیری این مطالب اصلی در زمان غیر بهینه شان خواهند بود که منتهی به عملکرد تحصیلی ضعیفتر در مقایسه با دروس همزمان با ریتم برانگیختگی شبانه  رزی، می گردد. جالب اینکه در مطالعات اخیر پیرامون عادات خواب و پیامدهای تحصیلی بچه ها ی راهنمایی، شرکت کنندگانی که پیشرفت تحصیلی کمتر، سرعت بالای گریز از مدرسه، لذت کمتر از مدرسه ، زمان خواب کم و بیماری مکرر را گزارش دادند، سطوح بالاتر خواب آلودگی روزانه را در مقایسه با بچه هایی که از پیامدهای تحصیلی بهتری برخوردارند، گزارش دادند. گیانوتی و همکاران (2002) به بررسی رابطه بین ارجحیت های شبانه روزی، تنظیم الگوهای خواب، مشکلات خواب، خواب آلودگی در روز و رفتار روزانه پرداختند. غروب در رابطه با دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن بویژه در اواخر هفته، زمان کوتاهتر خواب در طول هفته و زمان طولانی تر خواب در اواخر هفته، برنامه نامنظم خواب و بیداری، خواب کمتر ذهنی، است. به علاوه، انواع غروب، برای چرت بیشتر در طول روزهای مدرسه، شکایت از خواب آلودگی روزانه، مشکلات توجه بیشتر، پیشرفت تحصیلی کمتر و آسیب های بیشتر، بکار می روند. و در مقایسه با انواع زمانی دیگر، به لحاظ هیجانی نگران کننده تر است.

علاوه بر خواب ناکافی، عامل مجزا ولی مطرح، خستگی است. خستگی به صورت احساس خستگی مفرط تعریف می شود که آغاز انواع خاص رفتار بویژه رفتارهای مربوط به اهداف بلند مدت یا پیامدهای منفی را دشوار می سازد. خستگی و علایم خستگی مفرط در نوجوانان غالب تر است، حتی اگر بیدار بمانند. این علایم ممکن است در پیامدهای بلند مدت تر سهیم باشند. به علاوه، استخدام نیمه وقت، اثر چشمگیری بر الگو های خواب نوجوانان دارد، افرادی که در هفته بیش از 20 ساعت کار می کنند، کمتر می خوابند، دیر به تخت خواب می روند، خواب آلوده تر هستند و قهوه و الکل بیشتری را می نوشند.

حیطه مهم اثرات کمبود خواب، در رابطه با خلق و خو است، کمبود خواب ممکن است توانایی انجام تکالیف شناختی و هیجانی را در یک زمان مختل سازد. گرچه این ها ممکن است اثرات نسبتا جزئی باشند، ولی مبنای توانش اجتماعی، که زمینه نزاع برای نوجوانان است. مستلزم عملکرد روان  در چنین تکالیفی است. بویژه توان تمرکز روی هدف بلند مدت یا پیامد در حین تنظیم واکنش های هیجانی در موقعیت های اجتماعی، دقیقا قلمرویی است که اکثر نوجوانان در تلاش برای پیمودن آن در زندگی روزمره شان هستند. اگر کمبود خواب منتهی به اختلال این حیطه گردد، آن ممکن است پیامدهای چشمگیری داشته باشد.

 

 

 

نتیجه گیری

هشیاری، طبق تعریف جان لاک، فیلسوف انگلیسی، ادراک آنچه در ذهن خود فرو می گذرد،‌و اساسا منوط به سطوح هوشیاری است و لذا نوسانات شبانه روزی چشمگیری را نشان می دهد. انواع خاص عملکرد، در زمان های مختلف در طول چرخه شبانه روزی، منوط به دخالت ادراک، استفاده از حافظه و مقدار استدلال منطقی لازم، به اوج خود می رسند. عملکرد در تکالیف که مستلزم چالاکی دست ها، بازشناسی ساده، و زمان واکنش است. مشابه به ریتم شبانه روزی دمای بدن  است  که هنگامی به اوج خود می رسد که دمای بدن، در اواخر عصر، بالاترین حد است. استدلال کلامی، در چرخه شبانه روزی، زودتر به اوج  می رسد و ممکن است سریعتر از سایر انواع عملکرد با وقفه هایی نظیر کار شیفتی یا خستگی پرواز منطبق گردد. به علاوه، وقتی از آزمودنی ها می خواهند تا سطح هوشیاری، خستگی، شادی یا سایر حالات شان را در مقیاس بصری در زمان های  منظم در سراسر روز مشخص کنند، الگوهای شبانه روزی یکپارچه ای پدیدار می گردد.

اکثر ابعاد عملکرد انسان در شب به سطوح حداقل کاهش می یابند. که بازتاب اثر دستگاه تنظیم ضربان قلب شبانه روزی و کمبود خواب است. کمبود خواب حتی برای یک شب، یکی از مهمترین عوامل مختل کننده عملکرد ذهنی و جسمی انسان است. ساعت شبانه روزی نیز متهی به حداقل تاریکی شب در اکثر انواع عملکرد می گردد. لذا کمبود خواب توام با اثر دستگاه تنظیم ضربان قلب شبانه روزی می تواند شدیدا عملکرد را در شب محدود سازد. این عوامل پیامدهای مهمی برای هر نظام آموزشی در جامعه 24 ساعته مان دارد که افزایش تقاضا  برای بیداری با طرح فیزیولوژیکی ناکافی مان تلفیق می گردد. که قادر به حفظ سطوح اصلاح نشده هشیاری صرف نظر از زمان روز نیست. تغییر به زمان شروع زودتر مدرسه، در راستای تاخیر مرحله بلوغ بر کیفیت خواب نوجوانان، برنامه خواب و بیداری، و رفتار روزانه، اثر می گذارد.

تلفیق پیشروی مرحله، فعالیت ها یا مشاغل آخر شب، و نیاز مدرسه به صبح زود، می تواند ساعات موجود برای خواب را محدود سازد. مطالعات مبتنی بر مدرسه و جامعه که به بررسی عمومیت اختلالات خواب در جوانان می پردازند، نشان می دهند که علایم بی خوابی و پرخوابی شایع هستند. براستی در جمعیت های غیر بالینی، 20-30 ٪ کودکان و نوجوانان دارای مشکلات خواب هستند که مهم تلقی می شوند.

 تصویر 1-7 . ثبت معمول الکترو آسفالوگرافی مراحل خواب و بیداری

تصویر 2-7. معماری خواب طبق ارزیابی چند تصویر در نوجوان مبتلا به سفدرم خواب مرحله درنگیده ( پانل بالایی در مقایسه با بزرگسال عادی ( پانل پایینی)

تصویر 3-7. سه فرآیند متقابل، زمانبندی، مدت و عمق خواب را تنظیم می کنند: فرآیند هموستازی که مدت و عمق خواب را حفظ می کند، ریتم شبانه روزی که زمان خواب را تعیین می کند، و ریتم اولترادین که با توالی خواب REM-NREM و کامل خواب از بدو تولد تا اواخر نوجوانی

 

 

  

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

+ نوشته شده توسط مهندس زمانیان در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 و ساعت 23:41 |

دانشجوی ناشناخته دانشگاه ازاد قوچان

بخش چهارم:  ذهن ، مغز و آگاهی
فورگن میتل استراس
مرور کلی
یکی از نگرانی های دانشمندان، ارتباط تفکر و اندیشه ی فلسفی با تحقیقات علمی است. فلسفه و روان شناسی ریشه های تاریخی مشترکی دارند و دارای مفاهیم متعدد مهمی هستند مانند آگاهی به دست آمده از اصول گوناگون مربوط به نظریات این دو رشته علمی (یعنی فلسفه و روان شناسی). زیست شناسی و به ویژه علم عصب شناسی در حال ساختن راه کشف خودش در قلمرو یکسانی از یک چشم اندازه متفاوت است. میتل استراس به این استدلال رسید که تفسیرهای مبتنی بر تقلیل گرایی در علم روان شناسی شکست خورده است ماند رفتارگرایی. آیا علم عصب شناسی محدودیت هایمشابهی را نشان خواهد داد؟ دانشمندان فلسفله دادن در این دوره عمدتاً هیچ وقت از رویکردهای دوگانه برای مساله مغز و ذهن استفاده نکرده اند در حالی که دانشمندان معمولاً یک رویکرد واحد را پیشنهاد می کنند. البته جزئیات و شالوده های متفاوتی در این گزینه ها وجود دارند اما استفاده گسترده از تصویربرداری مغزی این فرضیه را سبب شده است که حالات روانی به سادگیِ حالات فیزیولوژی عصبی هستند که به وسیله متابولیسم محلی مغز توضیح داده می شوند. یک وضعیت نهایی در قسمت هایی از او وجود دارد که موسوم به پوشش مغزی می باشد، فرضیه ای که شخص به وسیله مغزش آن را به طور کامل تعریف می کند. یک پیشنهاد و چاره مفید ممکن است به صورت عملکرد دوگانه ای باشد که به مفاهیم نظری علمی ارزش می نهد که از یک رویکرد دوگانه حمایت می کند.
روابطی که میان ذهن و بدن، مغز و آگاهی وجود دارد امروزه نه تنها در مراکز علمی بلکه در گرایشات رونشناسانه نیز به صورت نادرستی بیان شده اند. یکبار پیش از این یعنی در شروع دوره تفکر مدرن کسانی وجود داشته اند که ما ممکن است آنها را تحت عنوان اصطلاح "مسائل باقیمانده" دوگانگی  دکارتی بشناسیم که در ظاهر مسئله رابطه میان ذهن و بدن را پیدا می کنیم که در اصطلاح دکارتی res cogitans و res extensa نامیده می شود. اما این موضوع از یک جهت به موضوع زایش درد و رنج که یک نوع تفکر جدید است اشاره می کند. ما در مورد این شروع و آغاز به گذشته نگاه می کنیم و سعی می کنیم که به عنوان یک گرایش جدید در فلسفه به مفهوم آن پی ببریم. همچنین ما برای فهمیدن آینده نیز به سمت جلو نگاه می کنیم و در این نگاه با پرسش هایی روبرو هستیم. در یک راه مشخص و آرام که در تفکر مدرن به آن پی برده ایم. به عنوان آینده مشترک علم و فلسفه. این از همه مسائل مربوط به ذهن و بدن درست تر است. بخش خوبی از آینده ی علمی دانش مغز مدرن در اینجا نهفته است. و در اینجا بهترین تفکری نهفته است که به نظر می رسد به عنوان اجزاء ضروری برای آینده تفکر فلسفی به شمار می رود. در قسمت بعدی من تلاش خواهم کرد که این آینده ی مشترک را قدری واضح تر توضیح دهم. من علت بعضی تفکراتی را که به همراه مارتین کریربا یکدیگر توسعه داده ایم و تحت عنوان عملکرد دوگانه به آن برچسب زده ام، دنبال خواهم کرد. (کریر، میتل استرس 1991 و همچنین نگاه کنید به میتل استرس 1998).
عملکرد مساله ذهن- بدن
بعد از خواص نسبت داده شده به روح ، به دنبال سنت آنیمیست روح به عنوان نفس زندگی ، که افلاطون آن را امری جدای از بدن مي‎دانست. انسانی که دراین جهان زندگی می‎کند دو بخش تشکیل می‎شود، روح وبدن. روح بخش اصلی انسان است – همان چیزی که من را من می‎سازد. روح آن بخشی است که زندگی عقلانی انسان‎ها وابسته به آن است – این روح است که فکر مي‎كند، احساس مي‎كند و انتخاب می‎کند. روح و بدن دارای ارتباط متقابل‎اند. حالت‎های بدنی غالباً سبب حالت‎های روحی می‎شود و حالت‎های روحی نیز غالباً سبب حالت‎های بدنی. این دیدگاه را با عنوان دوگانه‏انگاری جوهری مي‎شناسند. این دیدگاه معمولاًمشتمل بر این نظر است که روح امري بسیط است، یعنی اجزاء ندارد. اگرچیزی دارای اجزاء باشد، آنگاه یک جزء آن می‎تواند دارای اوصافی باشد که سایر اجزاء داراي آن نیست. اما برای هر تجربه‎ای که من دارم، اعم از ادراك شنیداری یا دیداری و یا تفکر، آن تجربه برای تمام من اتفاق می‎افتد. افلاطون همچنین معتقد بود که هنگام مرگ روح و بدن از هم جدا می‎شوند؛ بدن از بین می‏رود درحالیکه روح رهسپار زندگی ديگري مي‎شود. در مقابل، ارسطو روح را صرفاً یک صورت میدانست، صورتي كه شیوه‎ای از رفتار و فکر كردن است؛ انسانی که دارای روح است، انسانی است که رفتار می‎کند (بواسطه حرکت قسمت‎هایي از بدن) و به شیوه‎های خاص انساني فکر می‎کند. و درست همانطور که رقص بدون رقاص تحقق نمی یابد، شیوه‏های رفتاری نيز بدون انسان‎هایي دارای جسم كه بدان روش رفتار کنند نمی‎تواند تحقق یابد. بنابراين، از نگاه ارسطو روح نمی‏تواند بدون بدن وجود داشته باشد.
گر چه عالم مدرن و متجدد در عصر حاضر به اوج بالندگی و گسترش خود رسیده است (که بعید نیست اوج آن نقطه شروع زوال آن باشد) اما نمی توان ذات و ماهیت این دنیای جدید را بیارتباط با سیر تاریخی اندیشه و تفکر در مغرب زمین دانست. عالمی با این ویژگیها و با این وسعت بعید است که به یکباره و دفعتا ایجاد شده باشد. میتوان تجلیات تفاوت ها در نوع نگاه به خدا و هستی و انسان را در تحولات اجتماعی و تمدنی مشاهده کرد. در این گفتگو بصورت اجمالی به متفکرانی همچون افلاطون، ارسطو، بیکن، دکارت، هیوم، لایب نیتس، و کانت اشاره میشود، اما بحث عمدتا بر محور تأثیرات تفکر دکارت بر جامعه غربی پیش میرود. دکارت را پدر مدرنیته لقب داده اند. هنر دکارت این است که این به اصطلاح شرایط عصر جدید را توانست صورت‌بندی و در نهایت فرمول‌بندی کند. از این جهت، این جریان به اصطلاح به نام دکارت ثبت شد و به قول آن‌ها دکارت «پدر مدرنیته» است. برای همین برآیندگیری بود که تأسیس مدرنیته را به دکارت نسبت داده‌اند و او را مؤسس مدرنیته می‌نامند. وگرنه شرایط فکری قرن هفده، عناصر تشکیل دهنده‌ی تفکر مدرنیته بود. این تا این‌جا. پس به عنوان جمع‌بندی، آغاز دوران جدید، از وقتی شروع شد که از وضعیتی که فلسفه‌ی قرون وسطی داشت آرام آرام فاصله گرفت و از حرف‌های افلاطون و ارسطو کم کم عقب‌نشینی کرد. رگه‌های اصلی و سر‌فصل‌های فلسفه‌ی دکارت که این راه جدید را باز کرد، متعدد است. یعنی دکارت از جهات مختلفی راه را باز کرده است که حالا اگر ما بخواهیم این‌ها را جمع و جور کنیم، اولش مخالفت با فرهنگ سنتی است. حرف دکارت این است که اصولاً این اوتوریته باید تغییر کند.
همانطور که قبلا ذکر شد، مشکل ذهن و بدن است که اغلب در فلسفه به عنوان یک مشکل باقی مانده  به آن اشاره شد،  چرا که آن از متافیزیک دو گانگی دکارت به وجود آمده است. این متافیزیک دوگانه انگار سوالاتی را می سازد.
یک مورد که  به ناچار فیلسوفان را به سوی خود جذب نموده این است که چگونه ذهن و بدن ، در نتیجه ماده و آگاهی ، ممکن است با یکدیگر به یک راز بزرگ رسیده و تداخل کنند. اولین راه حل فلسفی این مشکل - که یکی از آنها در حال حاضر توسط دکارت در پرتو نقد معاصر قابل توجهی ارائه شده است – این است که در طبیعت دوگانه انگاری وجود دارد که می گوید ، آنها برای این فرض از عرصه های متمایز و مستقلی استدلال می کنند ، به عبارت دیگردوگانگی ذهن و بدن ، ماده و آگاهی (از نقطه نظر سیستماتیک دقیق و از نظر یک شخص خاص باید تشخیص داده شود و در چارچوب تاریخی، بین مشکل روح و بدن ، مشکل ذهن و بدن و یا آگاهی بدن  و از همه مهم تر مشکلات زندگی باید سازگاری وجود داشته باشد). دکارت معتقد بود که وجود خود شخص دکارت عمیقا غیر قطعی است . از یک طرف ، او طرفدار تئوری تعامل بود که این تئوری اجازه می دهد تا بین دو ماده از طریق غده صنوبری ارتباط ارگانیک برقرار شود، با این حال او خودش را از لحاظ گسسته گویی سیستماتیک قانع کرد بر اساس این فرضیه که با مراجعه به تجربیات روزمره برای تلاش های فلسفه دکارتی در یک راه حل برای مساله ذهن بدن و تلاش های بعدی در این راستا در جهت فلسفه دکارت به خوبی فلسفه لایب نیتس و کانت، نگاه کنید به کریر و میتل استرس 1991، ص 16-17).
این دو دلی ها به شکل دو جایگزین می باشند که با ارائه یک راه حل به اصطلاح هجومی برای این نظریه ها وجود دارد، که فرض می  کنیم یک تعامل فیزیکی بین هر دو طرف بوجود می آید و به اصطلاح علل اتفاقی می باشند، که یک مسئله ی  پارادوکسی بین  یک اتصال فیزیکی یا  بین قلمرو فیزیکی و غیر فیزیکی که با استفاده از مکاتبات مستمر بین آن  دو مواد ناشی می شود را  حل نماید. مثلا با توسل به خدا«گاهاً با مداخله الهی، یا ( به منظور تخلیه روحی با توسل به خدا ) . راه حل دوم این است که فرض کنید یک هارمونی  از پیش ساخته بین ذهن و بدنتان برای شما وجود دارد ( که اتفاقا مانند یک راه حل بسیارساده موجب کمک به  فلسفه وجود روح می شود) و به تعبیر اسپینوزا از هر دو بعد آن به عنوان ویژگی های یک واحد روحانی  تعبیر می شود. در همین زمان ، تلاش در پایه و اساس مفهوم بُعد روانی  و موازی آن انجام می گیرد، که بعدا  بعنوان هدفی در  کار برای حل این مشکل به فرد  کمک می کند از نتایج تجربی بدست آمده مانند یک هدف همراه با  یک محرک جسمی ، احساسی و روحی ​​و روانی همراه می باشد، به عنوان مثال دروغ  گفتن.  گوستاو فیچنر، مکس ووندت ، و ارنست ماخ. جای تعجب نیست که چنین راه حل هایی به نوبه خود شروع به افزایش شرح این مفاهیم  می کنند.
در میان این دسته اخیر ممکن است ما دو تقلیل در آرمان گرایی داشته باشیم. از جمله  نظریه ی عدم اعتقاد به ماده که  توسط  آرمانگرای بریتانیایی  جورج برکلی پیشنهاد شده است. همچنین از بین رفتن فیزیکی،  ماده که در هر دو حالت کلاسیک و مدرن وجود دارد. نمونه هایی از از بین رفتن  فیزیکی  ماده است، به این ترتیب،  این رفتارگرایی را که می بیند اساس تمام پدیده های ذهنی در رفتار انسان است، و به اصطلاح نظریه هویت می باشد، ، که ادعا می کند :  رویدادهای ذهنی و فیزیولوژیکی با یکدیگر یکسان هستند. هر تلاشی برای مشاهده رویدادهای ذهنی که با عنوان از کنترل خارج شدن است که از جهت کار آن  در ماده عصبی جدا می گویند از این نقطه نظر  می توان به عنوان یک رگرسیون به سادگی فلسفی دیده شود. این مورد درست است و همچنین از منظر اصطلاح پدیده گرایی، حداقل به حدی  می باشد که دیدگاه دوم کشورها در بُعد روانی و فرآیندهای آن در حالات فیزیکی و فیزیولوژیکی و فرآیندها آن می باشد که به عنوان'' عوارض جانبی'' شناخته  شده است ، که در فرم خود یک سیستم بسته ی مستقل از مداخلات روانی است.
اینچنین گزینه هایی به شرح تئوری های دوگانه نگر می پردازند که گاهی اوقات با الحاق اطلاعات نظری با  رویکردهای جدید، که در آن فرآیندهای روانی و ذهنی به عنوان داده ها و  تحولات پیچیده در ذهن و بدن در نظر گرفته می شود مهم هستند و اطلاع از آنها  به عنوان داده های اطلاعاتی متمایز  قابل درک  می باشند که تکمیل شده اند. این روش به همان اندازه به شرح فیزیکی و مادی ساختار آنها می پردازد  که  مغز به عنوان یک کامپیوتر در نظر گرفته می شود. اما در اینجا، همانطور که در شرح بالا ذکر شده، این موضوع کاملا روشن شد که چرا و چگونه این رویکرد در ابتدا نگرانی هایی را برای  نگرش فلسفی ایجاد کرده بود. با پژوهش در فیزیولوژی اعصاب و عصب از طریق ارتباط تجربی بین حالات فیزیکی و روحی ​​و روانی و فرایندهای مرتبط به کشف بیشتر  آن کمک می کنیم.
به نظر می رسد آینده فلسفه با  این علم که  در مورد مشکل ذهن و بدن می پردازد پیوند دارد و همچنین،  علت آن که که می گویند در تجزیه و تحلیل علمی از شهود فلسفه استفاده می شود چیست. اما در این پایان نامه ، به این عنوان می پردازیم  که دراین نسخه مدرن،علت دوگانگی آن را توضیح  می دهیم دهد،  که بحث برانگیز نیست.
برای مغز و  برنامه های تشخیصی  رنگ و بو در مغز و  همه  آنچه که  به عنوان علمی خوب می باشند بعضی  اوقات  اجرایی نمی باشند و مانند  افتادن  نوزادی به داخل  آب در حمام  دارای مشکل و خطر می باشد. در مورد این مشکل که از بین بردن تناقضات دوگانه  می باشد، ممکن است ما را در فهم این مشکل ذهن و بدن انعکس کننده و غیر سوداگرانه عمل نمائیم و آگاهی لازم از آن مفهوم را نداشته باشیم.
تلاشهای جدیدی توسط   پوپر و اکل (1977) در یک پایان نامه برای کاهش بحرانی نتیجه ی، این دوگانگی تعاملی صورت گرفته است که از اجزای مرکزی یک پایان نامه ضد تقلیل گرایی و واقع گرایی می باشد.(برای  درک جزئیات نظام مند بیشتر نگاه کنید به کریر و میتلستر، 1991 ، ص 114 -125 ) .
به عنوان مثال، در این پایان نامه ضد تقلیل گرایانه ، این ادعا که حوزه هایی از واقعیتهایی مانند فیزیک، شیمی، محیط زیست / جامعه شناسی را نمی توان با یک دیگر مرتبط کرد و  کاهش داد، و  قرار شده  که برای به دست آوردن حمایت سایرین  استدلالهایی به روش قیاسی از علم تاریخ می کند که در طول تاریخ وجود داشته است که هیچ وقت موفقیت آمیز نبود، و اساساً به نظر می رسید که رو به کاهش است  اصلاح و درخواست تجدید نظر در  تکامل آن  خواسته شد '' خلاقیت بحث '' - سطح بالای رتبه  آن سازمانها  که به ظاهر نمی تواند از فرآیندهای سطوح پایین تر باشد  چنین استنباطهایی  را برای ما بوجود آورد. اما این توضیحات  هنگامی که به دقت مورد بررسی قرار گرفت ، نشان داد که  موضع قابل دفاع است. رئالیسم همان مسئله  اصلی این  پایان نامه است ، که در این ادعا "سه وجه در این جهان'' وجود دارد اولین '' جهان  وجه فیزیکی بدن است '' دومین وجه  ''  حالات ذهنی، و '' سومین آن ' "دنیای '' افکار هدف ''  می باشد( که در حال حاضر باعث می شود ظاهر خود را در کاردرست نشان دهند از منطق دان و ریاضیدانی همچون  ، گوتلوب فرگه (1966) )  هر یک از این وجه ها در جهان  مهم هستند ، علاوه بر این، واقعیتهایی برای خود دارند. خصوصیات این جهان به عنوان '' واقعی بودن آن '' این ادعا  را شامل می شود  که این جهان می تواند علتی داشته باشد که همان علت می تواند احساس یکدیگر را تحت تاثیر  قرار دهد.
باید به  این موضوع بیشتر توجه کنید و"همچنین ارتباطهای جهانی آن  ، نظریه های جهان ، به جهان  ، جهان  برای کاهش افکار ما'' این نظریه ها  به این مفهوم  نمی تواند توجه کند.
این وضعیت از نظر فلسفی مشکل می باشد   که منجر به  ارائه نظریه  پوپر و اکل شد. طبق نظر آنها  نه تنها دفاع از استقلال دوگانگی و حالات روانی و جسمی و یا حوادث و فرآیندهایی که در برابر این نظریه  وجود دارد نقظه ی  شروع و آغاز  آن می باشد بلکه برای استقلال و هویت خود ( یا آگاهی ) چنین استدلال می کنند به عنوان مخالف نمایندگی های آن - یک موقعیت تیز در این عبارت '' خود و اطلاعات مغز خود را ابرازکنید '' وجوددارد.  علاوه بر این ، با توجه به این دیدگاه، مغز متعلق به فرد است نه اینکه فرد متعلق به مغزش می باشد. یک خلبان، خلبان است و یک برنامه نویس کامپیوتر  نیز اینگونه است فقط دارای '' مغز '' می باشند . اکل، این دیدگاه یعنی من خودآگاه یا ذهن خودآگاه فرد را در جهان ارائه کرد  لنگر ، این ایده را به یک زبان عصب شناسی(روانشناسی) ترجمه کرد. بر اساس فرضیه این فرضیه « کنترل خود» و تفسیر فرآیندهای عصبی ، به طور فعال به دنبال حوادث مغز که در حوزه بهره رسانی به خود و یا دروغ گفتن به خود  وادغام آنها به یک تجربه واحد و آگاهانه می توان رسید. اسکن مداوم  و طولانی مدت  تعداد زیادی  از سلولهای عصبی ('' ماژول های قشر مغز '') ، که به تعامل با جهان می پردازند ('' ارتباط مغز '') شروع شد . و یک تجربه آگاهانه در  اطلاعات پایان نامه  آقای اکل بدست آمده که  ،  اعمال  انسان توسط ذهن خودآگاه با واسطه انجام می گیرند و با با ماشین آلات عصبی صورت نمی گیرند .
اما دقیقا این حس چگونه می تواند  ما را با جزئیات  آشنا نماید یا بهتر است اینگونه بگوییم که چگونه قرار تعامل بین من آگاهانه یا ذهن خودآگاه و مغز آن در واقع رخ می دهد - ، این است مسئله بود که  توسط دکارت به  سمت چپ مغز  اشاره هایی شد و  تحقیقاتی تحت عنوان یک  برنامه تحقیقاتی   صورت پذیرفت که  این دوگانگی به ندرت فراتر از پیشرفت آن در موقعیت های کلاسیک پیش می رفت با وجود زبان  عصب شناسی که در مورد آن  می باشد ممکن بود  یک برنامه ای ارائه  شود که  با دلسوزی بیشتر می توانستیم  تعداد مخالفان خود  را کاهش دهیم.  با این حال ، نتایج بدست آمده نشان دادند که در قلمروی  مغز و  علم عصب  شناختی  فرایندهایی برتر وجود دارد که باید به آنها بپردازیم.
هویت و دوگانگی عملی
در مقابل یک  تصویر دوگانه نشان  داده می شود، پوپر و اکل  می گویند که ، تصویر شرح  داده شده نشان می دهد که در  فرآیندهای عصب فیزیولوژیک و روانی  را جزء به جزء  توضیح می دهند که یکسان می باشد. اما این موقعیت نیز قانع کننده نمی باشد، چون که طبق قوانین فیزیکی  نیست و علوم فیزیکی  نمی تواند آنرا پشتیبانی نماید. و  عملکرد آنرا  رو به کاهش  نشان می دهد. ما باید به دنبال یک فرایند روانی بگردیم که ارتباط  بین  هر طرف را با تمام جنبه های فرآیندهای  روانی و فیزیولوژیکی عصبی   جزء به جزء به سادگی توضیح دهد. اما نظریه تمایل این وقفه ها را در  چنین همبستگی هایی  را با عنوان موردی طبق نظریه ی هویت شرح دهد. آنها می گویند طبق این فرضیه، حالتهای روانی و فرآیندهای آن در ارتباط فیزیکی  دیگران یکسان هستند. یکی استدلال می کند که یک توضیح جزء به جزء در فرایندهای روانی رخ می دهد در صورتی که  اگر و تنها اگر حالت فیزیکی و یا فرایندهای فیزیکی قابل مشاهده باشد. بنابراین برخی احساسات با تغییر فعالیتهای متابولیکی او (مشاهده با استفاده از تصویربرداری با تشدید مغناطیسی) در یک منطقه خاص از مغز در ارتباط است. اما هیچ استدلال بیشتری  در حمایت  از هویت خود  نمی کنند. این وضعیت بسیار شبیه  دستگاههای اندازه گیری  که به خوبی کالیبره شده اند  است. همچنین در اینجا میتوان، ارتباط بین حالتهای  دستگاههای اندازه گیری را با یک توضیح خارجی منطقی کرد. از این رو سیگنالهای دریافت شده توسط دستگاه MRI نشان دهنده وجود پروتون است، اما یکسان با دومی نیستند. به طور مشابه، در مسیر یک محفظه ابر سیگنال حرکت یک ذره مشاهده می شود، تنها عدم آگاهی و دانش ما در چنین مواردی یک عضو را از هر جفت ارز دیگر ( به دروغ ) شناسایی می کند.
علاوه بر این، ملاک ترجمه  دریافت اصطلاحات یک نظریه به اصطلاحات  امن هویتی دیگرمی باشد. بنابراین علاوه بر آن باید وجود یک ترجمه بین قوانین مربوطه را  بررسی نمائیم. بنابراین این پیشنهاد که حالتهای  روانی و فرایندهای آن،کیفیتهای فیزیولوژی عصبی را وادار می کنند که  فرآیندهای آن را کاهش  دهند و تعدادی را که برآورده  نشده است  را  باقی بگذارند .
در حال حاضر، یکی از طرفداران نظری وحدت این هویت می تواند با تمام این  مسائل موافق باشند، و با این وجود به معنای آن متعهد باشد. این پروژه از یک برنامه وحدت گرا است که رو به کاهش یک برنامه می باشد، از نقطه نظر علوم ، فلسفه ما مقایسه کردن آنها است که بدون استفاده  می باشد، اولاً این ممکن است یک مزیت باشد و ، دوماً ، ما هنوز در مورد آنچه که معیار دقیقی  برای برنامه های ما را تشکیل می دهند وباعث  تقلیل آن  می شود که  امیدوار کننده نیز می باشد، نامشخص است. اشاره به دیگر عوامل  تقلیل کننده در زمینه های دیگر به ما بیشتر کمک نمی کند . یک خوراک فکری  تنها با یک نوع  از نمونه های ما باعث حل آن می شود(ویتگنشتاین،1953،X 539) به نظر او یک رژیم غذایی یک طرفه علت اصلی بیماری فلسفی می باشد. به این دلیل است ، به بیان ویتگنشتاین قرض گرفتن ، بسیار شبیه به فلسفه است  . مثلا ، او به یکی از نمونه های موفق برای ساده سازی در فیزیک اشاره دارد، و در روانشناسی مشرف به آنهایی که شکست خورده اند است. و نهایتاً در برنامه ساده سازی رفتارگرایی باید مکث و درنگ کرد. هیچ دلیل واضحی وجود ندارد که توضیح دهد  چرا برنامه فیزیولوژی عصبی ساده مشابه را وادار می کند که  باید موفق تر باشد.
ممکن است در این مرحله به تفسیر مفاهیم شناختی کمک  شود و از  آن مفاهیم استفاده  کنیم برای مثال  در مورد رفتار انسان در شرایط غیر تقلیلی به عنوان مفاهیم نظری صحبت می کنیم. مفاهیم نظری مانند  زبان مشاهده  وزبان مستقل از نظریه می تواند باشد ، به عبارت دیگر مفاهیمی که  به محتوی  آن  به این نظریه به عنوان کل مسئله  بستگی دارد، و به شرط کفایت تجربی آن نمی توان آن را ترجمه کرد. این به این معنا نیست که در مورد خاص یک معیارهای مناسب برای استفاده از مفاهیم وجود ندارد .
بنابراین در روانشناسی و همچنین در مورد استفاده از مفاهیم نظری خاص در یک موقعیت خاص بر اساس شاخص های رفتاری خاصی تصمیم می گیریم بدون این که متضمن آن باشیم که معنای خود را توسط مجموع این شاخص ها حفظ کند. با معرفی یک  مفهوم از مفاهیم نظری که بحث ما است ، من مایل به جلب توجه تان  به این واقعیت می باشم که این ویژگی از مفاهیم علمی پربارتر است که آنها بیش از حد  به معنی  نزدیک شده اند. به عبارت دیگر معنای خود را فراتر از محتوای عملیاتی خود گسترش داده اند. آنها مفاهیم باز دارند که ممکن است معیارهای آن ونرم افزارهای آن در این دوره با توسعه علمی تغییر یابند.
این امر بر عکس برنامه های کاهشی که در ادامه شرح داده می شود  توسط نظریه پردازان مفاهیم هویت روانی توضیح داده می شود که  محدود به طیف وسیعی از شاخص های فیزیولوژی عصبی می باشد، از نقطه نظر علم فلسفه ، موقعیت دفاع درسال  1920فراهم شد. چرا باید فلسفه ی زیست شناسی اشتباهاتی از فلسفه فیزیک را تکرار کند؟ البته این یک شکل از استدلال برآمده از علم فلسفه است ، و نه یک بحث بیولوژیکی و یا فیزیولوژیکی و یا عصبی. سوال هستی شناسی مربوط به هویت آگاهی یا ذهن است که  با توسعه فیزیولوژی عصبی همراه است و مجبور  به تبدیل  شدن به فرایند  و یک سئوال در علوم تئوری و نظری  می باشد. یعنی این سوال که آیا مفاهیم روان شناختی در اصل پربار مستقل  هستند ، و یا اینکه آیا باید از آنها اجتناب شود یا نه. مارتین کاریر و من برای یک دوگانگی عملی با  استدلال به نفع سرزندگی مان  چنین  نظریه ای داریم که  در نتیجه در انجام این کار ، هیچ زمینه ای برای تمایز واقعی بین حالات فیزیکی و روانی و فرآیندهای پیشرفته وجود ندارد اما تنها زمینه  برای این ادعا این است که بهتر است از ابتدا  تمایز بین آنها را  انکار کنیم. به عبارت دیگر با مثبت نگری : از مفاهیم روانی ( شناختی ) مستقل  می توان بر اساس ارزش تبیینی خود دفاع کنیم. یا این که آیا این مفاهیم یک مرجع هستی شناختی  و یک سوال اساسی در علم فلسفه مربوط به مرجع از لحاظ نظری است یانه. یک سوال که موضوع بحث های فعال است پیش می آید. اما این بدان معنی نیست که نمی توان فرض کرد که در یکی از دامنه های  عصب شناختی حل و فصل شود .
از این نقطه نظر، نقدو بررسی  کاهش این دوگانگی ، که بر طبق آن  در ذهن مشکوک  نقش یک مهره سوخته سابق را  بازی می کند می باشد روش زودرس  تر و کاملتر این است که تا زمانی که آن ادعا توسط هر دو طرف  باشد تقلیل و شرح این موضوع که ما  تصویری از جهان داریم که همیشه در حال تغییرات است (Po¨ppel, 1985, pp. 66f.) برای آنچه که درست است این است که تصور ماهم باید از دانش بیولوژیک ما درست باشد و از فرآیندهای آن  آگاهی  داشته باشیم. به عبارت دیگر : اگر هر چه که ما به طور معمول در مورد جهان اطلاعاتی داریم اما باید حداقل بخشی از ساخت و ساز مغزمان را  بیشتر بشناسیم، پس هر چه که از لحاظ زیست شناسی در مورد مغز بدانیم  بیشتر قادر  می شویم  تا  اصل و واقعیت  این سازه را  لمس و درک کنیم.
این نقطه نظر که در واقع از سوی برخی از محققان و متخصصان عصب شناختی به اشتراک گذاشته شده است ، اگر چه آنها خود به دنبال یک برنامه تحقیقی  اساسی هستند ، یعنی برای  تبیین ظرفیت های مغز در سطح بالا مانند احساس ، رفتار عمدی و آگاهی بر اساس فرمول تقلیل از قوانین و پویایی تعاملی از قطعات مجزا در مغز است . بنابراین گروتزفیلد اتو(1981) مطالعاتی از ظرفیت مغز انسان برای بازنمایی نمادین انجام داد، در نتیجه تاکید بر این کرد  که این نمادها  یک محصول از سیستم عصبی نیست، و سیستم عصبی آنها در کل جهان  مانند خود آنها نیست.  گروتزفیلد به این نتیجه رسید که  تساوی در نتیجه دوگانه انگاری  در  تندسخن گفتن باعث می شود که '' دوگانگی بیان بوجود بیاید یعنی ایستاده در مقابل خود و آگاهی از ماهیت خود (گروتزفیلد1981 ص 42). واضح است که یک بیانیه فیزیولوژیکی عصبی را وادار نمی کند – که فلسفی  نیست. با توجه به آنچه که در مورد یک دوگانگی عملی گفته شد ، به آن نیاز نیست بنابراین بی معناست  که  اضافی باشد. این هم درست است ، هر چند با برخی از محدودیت ها روبرو هستیم ، ازجمله :نمادها، به عنوان مثال، '' بازنمود نمادین واقعیتهای  مغز ، نه تنها به جهان اشاره دارد بلکه به طور مستقل جهانی برای خود دارد. مغز ما به نوبه خود به طور مداوم به آن  اشاره دارد : جهانی در ذهن (گروتزفیلد1981 ص 42). یا: نظریه تقلیلی عدالت و انصاف در این اصل از آگاهی است . همه آنها فقط به درک یک مفهوم می پردازند، یعنی، مکانیسم مغزو نه چیزی دیگر. جهان از نمادهایی تشکیل شده است، که با این مکانیزم، و از طریق آنها مغز آنها را می شناسد و خود را برای مقابله با واقعیتهای طبیعی جهان  آماده می کند (گروتزفیلد1981 ص 43).
'' جهان ازدید ذهن ، «وحدت آگاهی» - این فرمول نفس و روح فلسفه کلاسیک است ،  که نسبتا دقیق نیست، فلسفه علم مدرنی است. با وجود این ، آنها با این دوگانگی  سازگار نیستندو من در اینجا از آنها دفاع می کنم، با توجه به جهت گیری های ما با تاکید بر شخصیت سازنده ، از جمله جهت گیری های علمی، و رد این نظریه از هویت مکانیزم مغز آگاهی می یابیم. هر چند که در همه حال این واقعا مهم است مسئله این است که ذهن خالص است و یک بار دیگر سطح بالاتری از زیست شناسی برای آن تعیین می کنند، بلکه عملکرد آن  از لحاظ زیست شناسی این است که در برنامه های نظری تحقیقاتی آن دیدگاه روشنی در روش شناسایی آن  دیده نمی شود. آیا '' وحدت آگاهی '' یا '' تأکید واقعیت '' جهان نمادین است که بخشی از  مسئله  طرح یک سوال است که  از درجه اهمیت دوم برخوردار است.
آگاهی و ادراک خود
بحث من تا کنون ممکن است این تصور را بوجود آورده باشد  که این وظیفه فلسفه  است که در امور مربوط به آگاهی و مسئله ذهن و بدن کامل  بحث و بررسی نماید . زمانی که چنین مسائلی که مربوط به علم نظری اند مشخص شده باشند، بنابراین می توانند  ادعا کنند، مانند کسانی می باشند که  توسط پوپرو اکل  در مورد آنها بحث شد ، و کروتزفیلد  تحقیقات  اشتباهی  در این محدوده انجام داده است و این ممکن است در مورد پوپر و دوگانگی تعامل اکل صادق باشد. اما این به آن معنا نیست که وظایف فلسفی آنها  را به حوزه علم فلسفه محدود شده بدانیم . آگاهی مهم است ، از نظر فلسفی از این دیدگاه، صرفا یک مفهوم علمی نیست  ، در واقع در طول تاریخ این معنا که در نظر گرفته شده است از نظر علم فلسفه  بسیار نادراست. به همین دلیل به تجزیه و تحلیل  حس آگاهی می پردازیم  که علم در پی توضیح محدود آن  نمی باشد. به گفته ی کروتزفیلد، هیچ کس  این تجربه ها را انکار نمی کند و واکنش های ما به توانایی سیستم عصبی  آنها را انتخاب می کند تا به محرک های فیزیکی خاص تبدیل شوند، به آنها کد داده می شود تابه عنوان سلسله ای از پتانسیل های عمل باشند و برای تبدیل این اطلاعات به توالی مناسب بر اساس سیستم متریکی می باشد  که یک توضیح کافی برای تقلیل آن می دهد(کروتزفیلد1981، ص33). اما از نقطه نظر فلسفه آن این نیست، پس آن  در وهله اول چه آگاهی است. باید به حل این مشکلات توسط فیلسوفان امید داشت تا  بتوان  معماهای  این علم را  بهتر حل کرد. به عبارت دیگر این مشکلات که به صورت علمی و مشکلات فلسفی تعریف شده است، و شاید علمی و فلسفی نباشدبرای ما مهم هستند. کار آنها این است که فهم و درک درستی جهت وضوح در همه حوزه ها برای درک درست از وضعیت ما در مورد  درک  علمی ما پیدا کنند. انجام این  وظیفه در مرحله ی بعدی است  هنگامی که علم فلسفه را درک کردیم.  از نظر فلسفه  این مسئله عجیب و غریب است این به این معنا نیست که در اینجا با فکر کردن به این پژوهشها  به انجام این کار کمک می کنیم. البته، که تحقیق،  تفکر را شامل نمی شود ، اما این تأملات فلسفی است که تحقیقات  ما را در راه همان علم در پرتو نظریه ها و روش های تجربی به جلو می برند که این پژوهش شامل. « آگاهی ، خود آگاهی ، نفس ، '' فهمیدن و درک نفس خود» می باشند که به عنوان راه هایی خاص فلسفی  در موقعیت یابی  در فکر خود  از طریق تفکر در آن  به طور خاص و فلسفی از موقعیت یابی خودبدست می آیند  این راه از طریق تفکر می باشد. و این گرایش یک برخورد  فرهنگی است که  که در یک جامعه عقلانی در کنار زندگی روزمره افراد از طریق  کارکردن  و شکل گیری دانش علمی انجام نمی شود، و نه می تواند آن را با علم به خودی خود انجام داد.
پرسش سقراط در مورد درک درست انسان از خود بسیار تیز فرموله شده است با افزایش دانش علمی ما درباره مغز باز هم در این وضعیت به او پاسخ داده نشده است، و یا حتی نمی توان  به راحتی به آن جواب داد. در این صورت ، دوباره باید تلاش کرد که فقط به این معنی است که ما معتقد )موافق اصول علمى) هستیم  که ما می خواهیم همه چیز را درک کنیم. اگر ما خودمان را از دیدگاه فیزیولوژی عصبی بررسی نمائیم  و وادار به درک  خود باشیم. در این مفهوم، دوگانگی حمایت در اینجا نه تنها یک دوگانگی در قصد نظری داریم ، بلکه در قصد عملی نیز دوگانگی خواهیم داشت. البته این را باید به عنوان یک دعوت نامه برای همه فلاسفه جهت  ادامه این بحث پر زرق و برق در مورد ذهن، آگاهی ، و غیره تشویق کنیم، و اگر فیزیولوژی اعصاب و روانشناسی علمی ابداع شده است را در نظر بگیریم. به دانش علمی کمک می کنیم  تا برای حمایت  ازآن بوسیله سادگی نظرات فلسفی تمایل پیدا شود تا تحقیقات علمی  را پیگیری نمایند. همچنین مهم است  نتایج به خود  یادآوری  شود تا در فلسفه زبان مربوط به مشکل ذهن و بدن استفاده شود ، به عنوان مثال از انتقادات ویتگنشتاین از سردرگمی فلسفی بین اظهارات به کارگیری مفاهیم ذهنی با اظهارات مربوط به واقعیت روانی جهان می توان نام برد.
بعد ادراكي انسان در دو حوزه نظر و عمل فعاليت مي كند. اگر متعلق شناخت، اشيا،آن گونه كه هستند يا خواهند بود باشد،به آن حوزه شناخت نظري مي گويند، ولي اگر متعلق شناخت، عمل انساني از جهت خوب و بد،يا بايدها و نبايدها باشد،به آن حوزه شناخت عملي مي گويند.از اين رو فيلسوفان علوم را به علوم نظري و عملي يا حكمت نظري و عملي تقسيم كرده اند.البته تمايزآنها در متعلق شناخت است نه در قوه شناخت.
شناختي كه براي انسان حاصل مي شود يا از طريق صورت ها و مفاهيم ذهني است، مانند علم انسان به درختي در مقابل خود كه از اين درخت، صورتي در ذهن او حاصل مي شود و به آن علم حصولي مي گويند و يا چنين واسطه اي وجود ندارد و انسان مستقيما به متعلق شناخت و يا وجود واقعي و عيني آن آگاهي دارد كه به آن علم حضوري مي گويند، مانند آگاهي انسان به حالت رواني و احساسات و عواطف خود هنگامي كه دچار ترس مي شويم، اين حالت رواني را مستقيما و بي واسطه در مي يابيم نه اينكه به وسيله صورت يا مفهوم ذهني آن را بشناسيم. هنگامي نيز كه تصميم به كاري مي گيريم، از تصميم و اراده خود بي واسطه آگاه مي شويم،آگاهي ما به ذات خود و همچنين آگاهي به قواي ادراكي مان نيز از اين دست آگاهي است.
شناختي را كه مربوط به حوزه عمل يعني بايدها و نبايدها و خوب ها و بدها است، حوزه شناخت عملي مي گويند، مانند اينكه عدالت خوب است يا انسان بايد راست بگويد. به تعبيري حكمت عملي عبارت است از علم به تكاليف و وظايف انسان. علوم تربيتي و مكاتب تعليم و تربيت در شمار مجموعه معرفت يا حكت عملي اند، زيرا به عمل آدمي ارتباط دارند.
متاسفانه، این بیانیه در مورد  مشکل ذهن و بدن به عنوان یک مساله ساختگی «به عنوان مثال ویتگنشتاین» قطعی نیست . و آن را برای این کار نمی توان در نظر گرفت، ما فقط بین نظرات غیر متعهد و یا علم دقیق می توانیم  انتخاب داشته باشیم. اما توصیف دومی یک زندگی جهانی که در آن موضوع به ندرت می توان خود را تشخیص داد « جهان خود را از طریق اندامهای حسی که به مغزمرتبط هستند می شناسیم». در حال حاضر در اینجا، وحدت ما  به تعدد اشکال خارق العاده تقسیم شده است، تا آنجا که در هر حس ارگان تنها به طیف محدودی از انرژی پاسخ می دهد: چشم به بخش طول موج محدود نور پاسخ می دهد ، گوش به ناحیه باریک ارتعاشات مکانیکی، حس لامسه به تابش گرما طول موج و فرکانس ارتعاشات مکانیکی پایین تر، و حواس بو و طعم به یک منطقه به دقت محدود شده است تا  غلظت مولکول های خاص را درک نمایند. درجهان ، آنها را به عنوانهای  خود  به ما ارائه میدهد در نتیجه به یک بخش محدود از پدیده های فیزیکی و شیمیایی محدود شده است. این زندگی ما درجهان است. (کروتزفیلد1981، ص34)  .
آیا این واقعا چیزی است که ما به زندگی در جهان به آن نیاز داریم ؟ چیزی که من پیش از این گفته  بودم در مورد دوگانگی عملی و سازه هایی از واقعیت بود که  در غیر این صورت می توانیم انها را درک کنیم. علاوه بر این ، ما در حال زندگی با  موجودات دیگر هستیم  که نه تنها با آنها در این جهان زندگی می کنیم و ما آنها را اداره می نمائیم بلکه با وجود این همه برتری ما  انها مسائلی را درک می کنند که ما در جهان قادر به درک انها نیستیم. برای درک و ساختن  دانش علمی از خود ، باید درک هایی را در خود بوجود بیاوریم که تا کنون از آنها  غافل بوده ایم که این دو چیز کاملا متفاوت هستند. و ساخت و ساز دوم بخشی از آنچه که منظور ما است که ما در موردآن آگاهی ها ور درکها  صحبت می کنیم. تا این حد ما می توانیم با پوپر موافق باشیم.  زمانی که او می گوید : '' چگونه دانش را کسب کنیم؟ نه با استفاده از مشاهده نفس ( ... ) ، بلکه با تبدیل شدن به یک '«من»  و در حال توسعه نظریه هایی  در مورد خود باشیم (پوپر و اکل،1977، ص 45)
حتی بیانیه ی «من» به مغز تعلق ندارد ، بلکه مغز متعلق به « من»  است که  دارای اعتبار است وقتی که یکی از آنها  موردی عملی از زندگی ما و  دیدگاه جهانی ما باشد و نه به عنوان علمی نظری باشد.
تنها با این  حال  میتوان درک درستی در خود ایجاد کرد وقتی  کسی که روی میز نشسته بگوید  من به خودم فکر می کنم و از خود حرف بزند.  ( به عنوان مثال به دلیل یک سخنرانی در رابطه با مسئله ذهن و بدن و یا مشکل از آگاهی باید پر شوند ) . آیا دانش علمی  در  این وضعیت مشکل  نیست  وبه هیچ وجه تغییر  نمی کند؟ بدیهی نیست. ما به خوبی می دانیم آنچه منظور ما  از خودمان  است را به عنوان استادان در خانه خود ما، که مغز ما به آن تعلق دارد می باشد . '' علمی '' توضیحات، مانند کسانی که در پی توسط دوگانگی و وحدت خدا در اینجا اضافی  می شوند است.
اما برای  این که به نظر می رسد که هر یک از پاسخ ها  به یک سوال متفاوت است - این باید نتیجه یک فرهنگ علمی و فلسفی در جزایر دور باشد، دست کم همه حل و فصل تا  زمانی که ما سوالاتیکه  به  اضطراب ما  دامن می زنند که هر یک از آنها دارای یک پاسخ است منجر نمی شود. کروتزفیلد، که در اینجا چند بار ذکر شده ، نتیجه گیری بحث خود را با مشاهده این که'' پاسخ و اعصاب در آغاز سوال فیلسوف است. بیان می کند. (کروتزفیلد1981 ، ص 43).
 حداقل در این مورد این کاملا درست است، برای بسیاری از فیلسوفان تظاهر به دانش علمی ساده است که آنها را در حقیقت  نزدیک نماید. اما این هم درست است که پاسخ سوال فیلسوف باید توسط علم و آگاهی بدست آید. در غیر این صورت، این  چه  ای  است که اغلب (متاسفانه، به درستی) را متهم می نماید که بدنبال فرار از واقعیت هستند و فقط با  حدس و گمان پیش میروند  به جای  آنکه  درست فکر کنندو اندیشه نمایند.

+ نوشته شده توسط مهندس زمانیان در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 و ساعت 23:34 |